زندگی نامه خودنوشت ژوزه ساراماگو :: محمد سرشار

437
«ژوزه [خوزه] دو سوسا ساراماگو» (José de Sousa Saramago) در ۱۶ نوامبر سال ۱۹۲۲ میلادی در روستای کوچک «آزینهاگا» (Azinhaga) در صد کیلومتری شمال شرق لیسبون، مرکز کشور پرتغال، به دنیا آمد. آزینگها در ساحل رودخانه «آلموندا» (Almonda) قرار دارد.

«ساراماگو» نام علفی وحشی است که در آن دوران، خوراک فقیران بوده است.

خانواده ژوزه ساراماگو کشاورزانی بدون زمین بودند. پدر ژوزه در جنگ جهانی اول، سرباز رسته توپخانه در کشور فرانسه بود. او در سال ۱۹۲۴ میلادی تصمیم گرفت تا برای گشایشی در معیشت خانواده خود، کشاورزی را رها کند و با خانواده اش به پایتخت مهاجرت کند. پدر ژوزه در آنجا پلیس شد. چرا که تنها شغلی بود که به سوادی بیش از خواندن و نوشتن و دانستن کمی ریاضیات نیاز نداشت.
چند ماه بعد از استقرار در لیسبون، برادر چهار ساله ژوزه از دنیا رفت. شرایط زندگی خانواده پدری ژوزه پس از مهاجرت کمی بهتر شد اما هیچگاه کاملا خوب نشد.
ژوزه زمان بسیاری از دوران کودکی و نوجوانی خود را با والدین مادرش در روستا سپری کرد.
ساراماگو در دوران دبستان، دانش آموز خوبی بود. او در کلاس دوم بدون هیچ اشتباهی می نوشت و موفق شد سال سوم و چهارم را در یک سال بگذراند.
پس از این دوره، ساراماگو به مدرسه متوسطه ای رفت که در آن دستور زبان تدریس می شد. نمرات ژوزه در سال اول عالی بود. در سال دوم، هرچند که نمرات وی به خوبی سال اول نبود اما از نظر شخصیتی، دانش‌آموزی مورد علاقه دبیران و دیگر دانش آموزان بود. به گونه ای که در ۱۲ سالگی به عنوان خزانه دار اتحادیه دانش آموزان انتخاب شد.
در همان زمان، پدر و مادر وی به این نتیجه رسیدند که به خاطر کمبود منابع مالی، توانایی تامین هزینه ادامه تحصیل ژوزه را ندارند. تنها گزینه جایگزین برای ادامه تحصیل او، فرستادنش به مدرسه فنی بود. ژوزه پنج سال در آنجا درس آموخت تا مکانیک شود. اما از قضای روزگار، در آن دوره، با اینکه مواد درسی کاملا فنی بودند اما یک موضوع ادبی، یعنی زبان فرانسه را هم شامل می شدند.
ژوزه ۱۳ یا ۱۴ ساله بود که بالاخره پدر و مادرش توانستند به خانه خودشان اسباب کشی کنند. خانه ای که بسیار کوچک بود و خانواده های دیگری نیز در آن زندگی می کردند.
چون ژوزه ساراماگو در خانه کتابی نداشت (تازه وقتی نوزده سالش بود توانست با پولی که از یک دوست قرض گرفته بود، کتابی را برای خودش بخرد) تنها چیزی که پنجره لذت خواندن ادبیات را به روی او می گشود، کتابهای متن زبان پرتغالی، با اشعار برگزیده شان، بودند. حتی امروز هم، علی رغم گذشت این زمان طولانی، او می تواند اشعار این کتابها را از حفظ بخواند.
پس از پایان درس، او دو سال به عنوان مکانیک در یک تعمیرگاه خودرو مشغول به کار شد. در آن دوران، در اوقات فراغت عصرانه، او مکررا به یک کتابخانه عمومی در شهر لیسبون می رفت. و در آنجا بود که بدون هیچ کمک یا راهنمایی فرد دیگری، و تنها به مدد حس کنجکاوی شخصی و میل به یاد گرفتنش، ذائقه ژوزه برای انتخاب کتاب‌های خواندنی، پیش‌رفت کرد و مهذب شد.
وقتی که ساراماگو در سال ۱۹۴۴ برای اولین بار ازدواج کرد، مشاغل مختلفی را تجربه کرده بود. آخرین شغل وی در زمان ازدواج، کارمندی یک دستگاه متولی امور رفاه اجتماعی بود.
در آن زمان، همسر اول وی، «ایلدا رئیس» (Ilda Reis)، حروف نگار شرکت راه آهن بود. او بعدها به یکی از مهمترین هنرمندان پرتغالی بدل شد. ایلدا رئیس در سال ۱۹۹۸ درگذشت.
در سال ۱۹۴۷، تنها فرزند وی، «ویولانته» (Violante) به دنیا آمد. ساراماگوی ۲۵ ساله، در همان سال، اولین کتاب خود را منتشر کرد. رمانی که خود وی آن را «پنجره» (The Widow) نامیده بود اما برای بازاریابی بهتر و جذب مخاطب بیشتر، به پیش‌نهاد ناشر با عنوان «سرزمین گناه» (The Land of Sin) منتشر شد.
او رمان دیگری را با عنوان «نور آسمان» (The Skylight) نوشت که هنوز منتشر نشده است. در همان زمان، نوشتن رمان دیگری را آغاز کرد که البته به جز چند صفحه آغازین آن، ادامه نیافت. اسم این رمان «عسل و تاول» (Honey and Gall) و شاید «لوئیس پسر تادئوس» (Louis, son of Tadeus) بود. حقیقت امر این بود که ساراماگو خودش نوشتن آن رمان را رها کرد چرا که برایش کاملا روشن شده بود چیزی در چنته ندارد که ارزش بازگویی داشته باشد.
به مدت ۱۹ سال، یعنی تا ۱۹۶۶، که «اشعار محتمل» (Possible Poems) را منتشر کرد، ساراماگو از صحنه ادبیات پرتغال غایب بود. هرچند که تعداد کمی می توانند غیبت وی را به یاد آورند.
به دلایل سیاسی، ساراماگو در سال ۱۹۴۹ بی کار شد. اما به واسطه لطف یکی از دبیران پیشین مدرسه فنی، توانست در شرکت فلزی که دبیر سابقش از مدیران آن بود، کار خوبی دست و پا کند.
در پایان دهه ۱۹۵۰ میلادی، او کار را در یک شرکت انتشاراتی با نام «استودیوز کر» (Estúdios Cor)، با سمت مدیریت تولید آغاز کرد.
بدین ترتیب او به دنیای کلمات بازگشت اما نه به عنوان یک نویسنده. این دنیایی بود که سالها پیش آن را ترک کرده بود.
شغل جدیدش به او این اجازه را می داد که با برخی از مهمترین نویسندگان پرتغالی آن زمان آشنایی و رفاقت پیدا کند.
در سال ۱۹۵۵، هم برای افزایش درآمد خانواده و البته بیشتر به خاطر لذت این کار، ساراماگو اوقات فراغتش را به ترجمه می گذرانید. فعالیتی که تا سال ۱۹۸۱ ادامه یافت.
کولت، پر لاجرکویست، جین کاسو، موپاسان، آندره بونار، تولستوی، بادلیر، اتین بالیبار، نیکوس پولانتزاس، هنری فوسیلون، ژاکوس رومین، هگل و ریموند بایر از نویسندگانی بودند که آثار آنها را ترجمه کرد.
در فاصله ماه می ۱۹۶۷ تا ماه نوامبر ۱۹۶۸، به طور همزمان به نقد ادبی هم اشتغال داشت. در همان دوران، یعنی در سال ۱۹۶۶، ژوزه ۴۴ ساله، کتاب شعر «اشعار محتمل» را چاپ کرد که به عنوان بازگشت وی به عرصه ادبیات شناخته شد.
پس از آن، در سال ۱۹۷۰، کتاب شعری به اسم «شاید شادمانی» (Probably Joy) و مدتی کوتاه پس از آن، به ترتیب در ۱۹۷۱ و ۱۹۷۳، «از این جهان و آن دیگری» (From this World and the Other) و «چمدان مسافر» (Traveller’s Baggage)، دو مجموعه از مقالات وی در روزنامه منتشر شد. منتقدان این دو کتاب را لازمه فهم کارهای اخیر وی می دانند.
پس از جدایی از ایلدا رئیس در ۱۹۷۰، او ارتباطی را با «ایزابل دو نوبرگا» (Isabel da Nóbrega)، نویسنده زن پرتغالی آغاز کرد که تا ۱۹۸۶ ادامه داشت. البته این رابطه به ازدواج رسمی تبدیل نشد.
پس از ترک انتشارات در پایان سال ۱۹۷۱، او دو سال بعد را در روزنامه عصر «دیاریو دو لیسبوآ» (Diário de Lisboa) سپری کرد. ساراماگو در این روزنامه، دبیر یک ضمیمه فرهنگی بود.
ساراماگو در سال ۱۹۷۴، نوشته‌هایی را با عنوان «عقاید دی ال هاد» (The Opinions the DL Had) منتشر کرد که نگاهی دقیق به تاریخ گذشته دیکتاتوری پرتغال را ارائه می داد. حکومت خودکامه ای که در ماه آوریل سال ۱۹۷۵ در اثر انقلاب سرنگون شد.
ساراماگو در آوریل ۱۹۷۵، به عنوان جانشین مدیر روزنامه صبح «دیاریو دو نوتیسیا» (Diário de Nóticias) منصوب شد. اما در ماه نوامبر، در نتیجه مسائل سیاسی و تبعات انقلاب، این شغل پایان یافت.
کتاب «سال ۱۹۹۳» (The Year of 1993) و مجموعه مقالات سیاسی با عنوان «یادداشت‌ها» (Notes) دو کتابی هستند که به این دوره زمانی اشاره دارند. «سال ۱۹۹۳» یک شعر طولانی است که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد و بعضی منتقدان آن را طلیعه آثاری دانستند که دو سال بعد، با چاپ رمان «فرهنگ نقاشی و خوش‌نویسی» (Manual of Painting and Calligraphy) انتشار آنها آغاز شد. «یادداشت‌ها» هم مقاله هایی بودند که در روزنامه ای که مدیریتش را برعهده داشت، منتشر کرده بود.
ساراماگو دوباره بیکار شد و کوچکترین احتمالی برای یافتن شغلی جدید وجود نداشت. این وضعیت سخت و بی تحملی او نسبت به اوضاع سیاسی کشور پرتغال سبب شد تا ساراماگو تصمیمی مهم بگیرد. او مصمم شد که خود را وقف ادبیات کند. حالا زمان آن بود تا بفهمد به عنوان یک نویسنده، چند مرده حلاج است.
در ابتدای سال ۱۹۷۶، ساراماگو چند هفته در دهکده ییلاقی «لاوره» (Lavre) در استان «آلنتجو» ساکن شد. این دوره، زمانی برای آموختن، مشاهده و یادداشت برداری بود که در سال ۱۹۸۰ میلادی به تولد رمان «برخاسته از زمین» (Risen from the Ground) انجامید. شیوه روایت این رمان، شاخصه کار ساراماگو در مجموعه رمانهایش است.
او در سال ۱۹۷۸مجموعه داستانی را با عنوان «تقریبا یک شیء» (Quasi Object) و در سال ۱۹۷۹ نمایش نامه «شب» (The Night) را منتشر کرد.
او در دهه ۸۰ چند نمایش نامه دیگر نیز منتشر کرد: «من باید با این کتاب چه کنم؟» (What shall I do with this Book?) چند ماه قبل از انتشار رمان «برخاسته از زمین» و «زندگانی دوباره فرانسیس اسیسی» (The Second Life of Francis of Assisi) در سال ۱۹۸۷.
اما به استثنای این چند نمایش نامه، تمام دهه ۸۰ به نوشتن رمان اختصاص داشت: «بالتازار و بلیموندا» (Baltazar and Blimunda) در ۱۹۸۲، «سال مرگ ریکاردو ریش» (The Year of the Death of Ricardo Reis) در ۱۹۸۴، «بلم سنگی» (The Stone Raft) در ۱۹۸۶ و «تاریخ محاصره لیسبون» (The History of the Siege of Lisbon) در ۱۹۸۹.
رمان «بالتازار و بلیموندا» در سال ۱۹۹۰ توسط آهنگساز ایتالیایی «آریو کورجی» به صورت اپرا درآمد و با نام «بلیموندا» به روی صحنه رفت.
زندگی شخصی ساراماگو در سال ۱۹۸۶ با تحول مهمی همراه بود. او در این سال با روزنامه نگار اسپانیایی، «پیلار دل ریو» (Pilar del Río) آشنا شد و دو سال بعد، در سال ۱۹۸۸ و در سن ۶۶ سالگی، با وی ازدواج کرد.
در سال ۱۹۹۳دولت پرتغال معرفی رمان «انجیل به روایت عیسی مسیح» (The Gospel According to Jesus Christ) ـ که در سال ۱۹۹۱ منتشر شد ـ به جایزه ادبیات اروپایی را وتو کرد. بهانه دولت پرتغال برای این اقدام، اهانت آن به عقاید کاتولیکها و موج مخالفتهای آنان با این رمان بود. در نتیجه این اقدام، ساراماگو و همسرش، اقامتگاه خود را به جزیره «لانزاروته» (Lanzarote) در جزایر قناری کشور اسپانیا تغییر دادند. این جزیره محل اقامت خانواده همسر ساراماگو بود. البته این کدورت بعدها برطرف شد و اکنون ساراماگو بسیاری از اوقاتش را در پرتغال می گذراند.
ساراماگو در سال ۱۹۹۳، نگارش روزنوشتی را با عنوان «روزنوشتهای لانزاروته» (Lanzarote Diaries) آغاز کرد که تا به حال پنج جلد آن منتشر شده است.
او در سال ۱۹۹۵ و در سن ۷۳ سالگی، رمان «کوری» (Blindness) و در سال ۱۹۹۷، رمان «همه نام‌ها» (All the Names) را منتشر کرد.
ساراماگو در سال ۱۹۹۵، برنده جایزه «کامو» شد و در سال ۱۹۹۸ توانست در ۷۶ سالگی جایزه «نوبل» برای ادبیات را از آن خود کند. او این خبر را از مهماندار هواپیمایی شنید که سوار آن شده بود تا در بازگشت از نمایشگاه کتاب فرانکفورت، به مادرید نزد همسرش برود. این اولین باری بود که ادبیات پرتغال، جایزه نوبل را از آن خود می کرد.
ساراماگو در سال ۲۰۰۰، رمان «غار» و در سال ۲۰۰۵ نمایش نامه «دون جیووانی» را منتشر کرد.
او در سال ۲۰۰۵ رمان «مرگ مکرر» را به دست چاپ سپرد. این کتاب به طور هم زمان در کشورهای پرتغال، اسپانیا، برزیل، آرژانتین، مکزیک و ایتالیا منتشر شد.

تا به حال حدود سه و نیم میلیون نسخه از آثار ساراماگو به بیش از سی زبان دنیا منتشر شده است.


این زندگی‌نامه ترجمه‌ای از زندگی‌نامه خودنوشت «ژوزه ساراماگو» است که برای جایزه نوبل نگاشته شده است. اطلاعاتی که به زندگی وی پس از سال ۱۹۹۸ اشاره دارند، از دیگر منابع جمع‌آوری و افزوده شده است.

این ترجمه محمد سرشار در شماره ۹۴-۹۵ سال ۱۳۸۴ ماهنامه ادبیات داستانی به چاپ رسیده است.

منبع:http://nasour.net

گردآوری:دینگ لند

لینک کوتاه:https://1sl.ir/EJDiB