نکاتی پیرامون مفهوم عدالت :: خسرو ناقد

733

یکی از پرسش هایی که در گفتمان عدالت همواره مطرح بوده است این پرسش کهن است که «آیا احساس عدالت خواهی احساسی موهوب است یا مکسوب؟» به عبارتی دیگر آیا عدالت طلبی ما ذاتی و مادرزادی است یا رفتاری اکتسابی و آموختنی؟

در واقع آنچه ما به عنوان «حق» یا «ناحق» درک می کنیم و سعی داریم آنها را از هم متمایز کنیم، در درجه اول به ارزش های اجتماعی بستگی دارد. بنابراین امری اکتسابی است که ما در اجتماع فرامی گیریم. این سخنی تازه نیست و سقراط نیز عدالت را در کنار دانایی، شجاعت و خویشتنداری، فضیلتی می داند که چون هر هنری می توان آن را از طریق عادت و تمرین آموخت.
پژوهشگرانی که رفتارهای حیوانات را زیر نظر دارند، به این نتیجه رسیده اند که حتی برخی از انواع میمون ها نیز بنا به آنچه عادت جمعی آنها تلقی می شود، در برابر «بی عدالتی» عکس العمل نشان می دهند مثلاً در باغ وحشی اگر به میمونی که همیشه عادت داشته به اندازه دیگر میمون ها جیره غذایی دریافت کند، غذای کمتری داده شود، پیش می آید که به عنوان اعتراض از خوردن غذا خودداری کند؛ نوعی مقاومت منفی. این رفتار را بنا به عادت و در مقایسه با آنچه دیگر هم نوعانش دارند و او ندارد انجام می دهد.
در مورد انسان ها و در جهان پیشرفته و دوران مدرن، عدالت طلبی ابعادی پیچیده به خود می گیرد و تنها به برخورداری از عدالت به منظور برآورده شدن نیازهای اولیه زندگی خلاصه نمی شود، بلکه برابری امکانات گوناگون از جمله امکان آموزش، اشتغال، استفاده از خدمات درمانی و بهداشتی، امکانات تفریحی و… است که میزان تحقق عدالت در جامعه یی را می توان با آنها محک زد. افزون بر اینها دسترسی به اطلاعات و آزادی در انتخاب نیز در زمره خواسته های عدالت طلبانه انسان معاصر به شمار می آید. عدالت به معنای امروزی آن با توزیع و تقسیم مستقیم ثروت نسبتی ندارد. وعده تقسیم پول یا تقسیم درآمد حاصل از فروش بخشی از منابع طبیعی، نشانه اعتقاد به عدالت و رفتار عدالت خواهانه نیست، بلکه لازمه تحقق عدالت و یکی از وظایف دولت ها به وجود آوردن امکانات برابر برای شهروندان است تا هر کس با انتخابی آزاد بتواند زندگی خود را شکل دهد.
انسان هرگاه احساس کند با آنکه در شرایطی مساوی با دیگران قرار دارد ولی به گونه یی متفاوت با او برخورد می شود، آزرده و برآشفته می شود. چنین واکنشی از جریحه دار شدن یکی از نیازهای اساسی انسان سرچشمه می گیرد؛ نیاز به عدالت. وقتی کارمند یا کارگری می بیند که به رغم شرایط کاری و کارآمدی برابر با دیگر همکارانش، از حقوق کمتری برخوردار است، نه تنها از عدم عدالت رنجیده می شود، بلکه انگیزه و وجدان کاری او نیز رو به کاهش می گذارد. افزون براین، آنانی که مورد اجحاف قرار گرفته اند، نسبت به آنانی که برتری داده شده اند رفتاری خصمانه پیدا می کنند و در مواردی آنان را مستحق مجازات می دانند.
با این همه، احساس برقراری عدالت – چنان که پیشتر هم گفته آمد – بستگی به ارزش های اجتماعی دارد. البته این «ارزش ها» مدام در حال تغییر و تحولند و همراه با دگرگونی ارزش های اجتماعی – چه ارزش هایی که منشاء دینی دارند و چه آنها که منبعث از فرهنگ و آداب و سنن جامعه اند – درک ما از مفهوم عدالت و تصور ما از عدالت خواهی نیز به تدریج دگرگون می شود. اگر روزگاری ارث بری، بنابر ارزش ها و ساز و کارهای اجتماعی و ساختار اقتصادی دوره یی خاص، می بایست بر اساس جنسیت تنظیم شود و اکثریت جامعه نیز آن را عین عدالت تلقی می کرد، همراه با تغییر تدریجی ارزش های اجتماعی، احساس اصلاح قانون وراثت نیز گسترش می یابد و ناگزیر تغییر آن ضروری می نماید. در حال حاضر مثلاً در جوامع اسلامی و در میان مسلمانان، خانواده هایی را می توان سراغ گرفت (هر چند به شمار کوچک) که به رغم پایبندی به اعتقادات دینی و به رغم صراحت قانون وراثت، میان فرزندانً دختر و پسر خود تبعیض قائل نمی شوند. به زبان دیگر و در این مورد خاص، «تغییر برای برابری» صرفاً با تغییر قانون متحقق نمی شود، بلکه در جامعه باید نخست احساس و آمادگی و ظرفیت پذیرش ارزشی مناسب با روح زمان به وجود آید تا بعد گامی در راه تحول حقوقی برداشته شود. دگرگونی ارزش ها، فرآیندی فرهنگی است و نه حقوقی، اما ناگزیر تغییر قوانین منسوخ را در پی دارد. در حیات اقتصادی نیز وضع به همین منوال است مثلاً در محیط کاری از سویی دغدغه ما تلاش برای تحقق هرچه بیشتر عدالت است، اما از سوی دیگر حقوق و مزایای متفاوت برخی از همکارانمان را که کارآمدی و کاربïری بیشتر یا کمتری دارند، می پذیریم. به همین نسبت هم درآمد بیشتر یا کمتر مشاغل مختلف در جامعه را در تناسب با اهمیت و بازدهی کار آنان می بینیم و نه مثلاً به نسبت ساعات کار روزانه ایشان. از این رو بی عدالتی و اجحافی در این روند احساس نمی کنیم و پیداست که در این مورد معترض وضع موجود نیز نیستیم. البته در جوامع مختلف برداشت هایی متفاوت از مفهوم عدالت وجود دارد. از این رو معیاری جهانشمول برای تحقق عدالت نمی توان به دست داد مثلاً در کشورهای اروپای غربی شهروندان در شرایط مساوی انتظار برخورداری از حقوق برابر دارند و حداقل در استفاده از نیازهای اساسی زندگی چون بیمه های اجتماعی، رعایت عدالت را ضروری می دانند. در حالی که در امریکای شمالی کارآمدی و موفقیت، مولد ثروت و ثروتمندی مبنای بهره مندی از امکانات رفاهی است. بیمه خدمات درمانی به صورتی که در اروپای غربی نهادینه شده در امریکای شمالی غیرقابل تصور است؛ همچنان که اعتراض اخیر اروپاییان (برای مثال در آلمان) به درآمد و حقوق های سرسام آور برخی از مدیران بخش خصوصی و حتی درخواست دولت از صاحبان صنایع بزرگ در خویشتنداری از پرداخت حقوق های گزاف به مدیران، موردی است که در امریکای شمالی به هیچ وجه قابل تصور نیست. هرچند تعدد و گستردگی موسسات خیریه غیردولتی و بنیادهای یاری رسان در امریکای شمالی تا حدی جای خالی نهادهای دولتی را که در زمینه کمک های اجتماعی در اروپای غربی فعالند پïر می کند.
روان شناختی تکاملی می گوید انسان موجودی است دارای روحیه یاری رسان و گرایش به تشریک مساعی. اما در همه اجتماعات و سازمان مندی ها که اساس آنها بر تعاون و تشریک مساعی قرار دارد، خطر سوءاستفاده فردی و بهره کشی نیز وجود دارد که باید با اقدامات بازدارنده از بروز آن جلوگیری شود، وگرنه کل نظام اجتماعی را به چالش می طلبد. فراموش نکنیم که عدالت یکی از ارکان حفظ همبستگی هر اجتماعی است و نبود آن موجب سستی پیوند احساسی میان اعضای جامعه می شود که پیامد آن گسترش فساد و سرانجام تباهی جامعه است. این اصل حتی اگر خانواده را به عنوان کوچک ترین نهاد اجتماعی در نظر بگیریم، باز اصلی معتبر است.
در تلاش برای گسترش عدالت این نکته را نیز باید در نظر داشت که در فرآیند جهانی شدن و با مناسبات پیچیده اجتماعی و اقتصادی دوران ما و نیز در عصر درهم آمیختگی فرهنگ ها، سر دادن شعارهایی کلی چون «برقراری عدالت اجتماعی» بدون برنامه یی دقیق و هدفی مشخص، راه به جایی نمی برد، بلکه در هر مورد خاص باید راهکاری مناسب و مشخص برای خواسته های عدالت طلبانه یافت.
نکته آخر آنکه در ابتدای این یادداشت سخن سقراط را نقل کردم درباره عدالت؛ آنجا که عدالت را فضیلتی می داند چون دانایی و شجاعت و خویشتنداری. آنچه شاید در سخنان سقراط در مورد عدالت بیشتر جلب توجه می کند آن است که او تقریباً هر جا سخن از عدالت به میان می آورد، خویشتنداری را نیز در کنار آن قرار می دهد. پس چنین می نماید که در نظر سقراط عدالت نسبتی مستقیم با خویشتنداری دارد. حال پرسش من چنین است؛ آیا می توان چنین استنباط کرد که «خویشتنداری» و گذشت از بخشی از حقوق فردی به نفع همزیستی مسالمت آمیز در جامعه، تحقق عدالت را تا حدی تسهیل می کند؟
این سخن سقراط را که در واپسین لحظات مرگش بر زبان آورد، آویزه گوش کنیم؛ «آدمی باید روح را از هوس های تن رها سازد و آن را به جای اینکه با زیورهای بیگانه آرایش دهد، با خویشتنداری و عدالت و شجاعت و آزادگی و حقیقت خواهی که زیورهای راستین اند بیاراید.»
«آدمی باید تا آنجا که میسر است بکوشد در زندگی از قابلیت و دانش بهره گیرد تا بتواند امیدوار باشد که پس از مرگ پاداشی زیبا خواهد یافت. البته شایسته فیلسوف نیست که ادعا کند آنچه من غدرباره مرگ و روح آدمیانف گفتم عین حقیقت است. ولی چنین می نماید که سرنوشت روح ما، چنین یا مانند این خواهد بود. این داستان را برای آن گفتم تا بدانی که آدمی باید روح را از هوس های تن رها سازد و آن را به جای اینکه با زیورهای بیگانه آرایش دهد، با خویشتنداری و عدالت و شجاعت و آزادگی و حقیقت خواهی که زیورهای راستین اند بیاراید و منتظر بنشیند تا دم آغاز سفر به جهان دیگر فرا رسد.»
منبع: روزنامه اعتماد

منبع:http://nasour.net

گردآوری:دینگ لند

لینک کوتاه:https://1sl.ir/Algrk